غریزه اصلی!

۱-این نقاشی ها که می بینید کار هیتلره ، بله همان آدولف هیتلر فقید خودمان . گویا هیتلر قبل از این که دیکتاتور و خونخوار شود دوست داشته نقاش شود ولی آکادمی هنرهای زیبا قبولش نکرده و او را به جان مردم دنیا انداخته . در واقع وجه لطیف و انسانی روحش نادیده گرفته شده تا وجه حیوانی و ظالمانه اش فرصت ابراز وجود پیدا کند.گاهی یک اتفاق به ظاهر کوچک می تواند سرنوشت دنیا را عوض کند . مثلا کارل گوستاو یونگ می خواسته رشته باستان شناسی بخواند ولی به خاطر وجود نداشتن آن رشته در دانشگاه شهرشان منصرف شده و به صورت تصادفی یک روانشناس بزرگ شده است. من هم اگر تصادفی رشته خبرنگاری را انتخاب نمی کردم قطعن امروز اینجا نبودم و از کجا معلوم شاید یک پزشک ، یا روانکاو یا مهندس شده بودم . البته کسی چه می داند که همه این ها تصادفی باشد؟
۲-امروز دیرم شده بود و با عجله توی میدان فردوسی راه می رفتم .یک خانم چادری هم جلوی من بود که داشت خرامان خرامان ، انگار که روی استیج ،راه می رفت . اینقدر از اینکه مجبور بودم قدم هایم را با قدم های او تنظیم کنم، کلافه شدم که یکهو یک قدم محکم و بلندبرداشتم و پایم را درست گذاشتم پشت پای او طوری که کفشش از پایش درآمد و چادرش هم خاکی شد و در حالی که بهت زده به عقب برمی گشت تا ببیند چه اتفاقی برایش افتاده من زیرلب، ببخشیدی گفتم و با عجله ازکنارش رد شدم. اما دو دقیقه بعد ، وقتی سوار تاکسی شدم، به احساس آن دختر در لحظه ای که پایش را له کردم ،فکر می کردم... به این که شاید صبح کفش هایش را با دقت و علاقه واکس زده بود و داشت به دیدن آدم مهمی می رفت که دوستش دارد،یا در لحظه ای که من پایش را لگد کردم داشت به مشکلات کاری و خانوادگی اش فکر می کرد یا شاید مادرش مریض و خودش غمگین بود و هزار احتمال و شاید دیگر... گاهی اوقات آدم پرخاشگری می شوم و از این پرخاشگری لذت می برم.دیروز در یک تاکسی را به خاطر این که راننده ازم زیاد کرایه گرفته بود چنان به هم زدم که کم مانده بود شیشه هایش خرد شود و ازین کار خیلی حس خوبی پیدا کردم.شاید به قول فروید ما آدم ها ذاتا پرخاشگریم و برای همین من از پرخاش یک لذت غریزی می برم ... البته پالگد کردن و در ماشین را کوبیدن که جنایت نیست. هیتلر خیلی بیشترش را انجام می داد ولی مشکل کار اینجاست که من حال همه کسانی را که بهشان پرخاش می کنم می فهمم و این دیگر یک کمی زیادی است!