Max

یکی از تفریحات دوران کودکی من ترسوندن بچه های دیگه بود.معمولا اونا رو با تعریف کردن داستان های وحشتناک درباره ارواح و خون آشام ها زهره ترک می کردم و چون اون زمان جز دراکولا و شب بیست ونهم فیلم ترسناک دیگه ای ندیده بودم ، این فیلم ها رو برای همه بچه های فامیل و آشنا تعریف می کردم و هربار با آب و تاب بیشتر!

بعدها کم کم این میل ترسوندن آدما رو از دست دادم ولی هنوز هم گاهی اوقات به خصوص وقتی برق می ره باز این میل توی وجودم زنده می شه.تا همین چندسال پیش هم وقتی برق می رفت، با برادرم شروع می کردیم به ترسوندن همدیگه ، مثلا یه شمع بلند می گرفتیم توی دستمون، طوری که شعله ش از زیر بتابه به صورتمون و بعد از پله های تاریک خونه می اومدیم پایین، سایه های بلند و مخوفی روی دیوار می افتاد که ما رو شبیه خون آشامی که داره سراغ طعمه ش می ره جلوه می داد...حس خیلی عجیبی بود که هنوز هم وقتی یادش می افتم لذت می برم ، البته من و برادرم بیشتر از ترسوندن لذت می بردیم تا ترسیدن ، بعدها برادرم هم واسه خودش صاحب سبک شد و تمام بچه های فامیل رو می ترسوند طوری که هر بچه ای از خونه ما می رفت، شب ادراری می گرفت!

همه این خاطرات امروز به این بهانه برام تداعی شد که برق مجله رفته بود ، اگرچه برق کامپیوترها وصل بود و ما همه مشغول کار بودیم ولی تمام چراغ ها خاموش شده بود و از اونجایی که دفتر ما اصلا آفتابگیر نیست فضا کاملا تاریک شده بود.ما چون به این اتفاق عادت داریم و می دونیم چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه همه خونسردانه مشغول کار بودیم ولی توی همون لحظات یکی از خواننده های مجله با ترس و لرز در رو باز کرد و وارد تحریریه تاریک و اسرار آمیز ما شد.پسر جوان ریزه میزه ای بود که بهت زده در آستانه در وایستاده بود و منتظر بود چشماش به تاریکی عادت کنه.از اینجا به بعد من از دریچه چشم اون خواننده خودمون رو می دیدم : توی دفتر یک مجله حوادثی ،یک عده آدم مرموز توی تاریکی پشت لپ تاپ هاشون نشستن و در سکوت مشغول کار هستن، هیچکس حتی سرش رو بلند نمی کنه ببینه کی وارد شده و حتی بپرسه آقا شما با کی کار داری؟ در این لحظه  دوباره میل عجیبی برای ترسوندن یک آدم توی وجودم بیدار شد که به زور مهارش می کردم ، دلم می خواست بی صدا از پشت بهش نزدیک بشم و سرم رو نزدیک گوشش ببرم و با لحن اغواگری نجوا کنم: «ببخشید ، شما با کی کار دارید؟» و وقتی اون وحشت زده سرش رو برمی گردونه ، با لبخند سرد و مهربان و بی رحمی که فقط روی لبهای یک خون آشام می شه دید بهش بگم: «دنبال من بیایید ، ازین طرف!» خواننده بینوای ما، قطعن توی این لحظه احساس خطر می کنه و تصمیم به فرار می گیره ولی یکی از همکاران درحالی که به در خروجی تکیه داده و با چهره سنگی و بی احساسی به اون خیره شده ، مانع از خروجش می شه. و من دستم رو دور بازوی قربانی وحشت زده حلقه می کنم و اون رو که چاره ای جز پذیرش سرنوشت شومش نداره به سمت اتاق سردبیر راهنمایی می کنم ...و بالاخره درست لحظه ای که قربانی بدبخت در آستانه ورود به اتاق مرموز درحال خیس کردن شلوار مبارکه چراغ ها روشن می شه و همه بچه ها از خنده ریسه می رن و من با مهربانیِ این بار واقعی بهش می گم که همه چیز شوخی بود!