پست قبلی ام واکنش های زیادی به دنبال داشت ،دوستان، تلفنی و کامنتی ؛عمومی و خصوصی ما را سرافراز کردند. ولی من از همه کسانی که نظر دادند، به خصوص آنها که تند و تیزتر گفتند،  متشکرم چون حالا که خوب نگاه می کنم می بینم آن متن،علاوه بر جنبه های اجتماعی و عمومی اش، برای من در واقع یک جور نقد بیرحمانه ی بخشی از وجود خودم بود. یک انتقام سخت از وجه روشنفکر درونم که سال های سال است اختیار زندگی ام را در دست گرفته و اجازه نفس کشیدن به بخش عامی وجودم نمی دهد. آن مطلب در حقیقت ادای دینی بود به وجه زنانگی غریزی و سرکوب شده ام؛ زنانگی خالصی که میراث مادران و مادربزرگهایم است. زنانگی ای بی آزرم ، آکنده از بوی نان و شیرگرم، در پیوند با زمین ،با خاک ،لبریز از شهوت زایش و زندگی؛ زنانگی محبوس در قفس روشنفکری که سال ها دستمال در دهانش چپانده بودم و توی سرش زده بودم.  آن نوشته مجازاتی بود برای بخش روشنفکر درونم که داشت پایش را از گلیمش بیرون می گذاشت ،باید این وجه پرمدعا را عریان وبی دفاع در معرض نقد دیگران می گذاشتم تا گوجه گندیده و لنگه کفش به سویش پرتاب کنند؛ سطحی و کلیشه ای بخوانندش ،انتقامجو و کینه ای و فضول خطابش کنند تا کمی تحقیر شود و اجازه نفس کشیدن به بخش دیگر وجودم بدهد. به آن بخش اصیل و نجیب که مدتها خاموش و مهجور مانده بود و حالا دلش می خواهد بیاید در هوای آزاد، حمام آفتاب بگیرد،عشق بورزد،قهقهه بزند ،برقصد ، حسادت کند ،قهر کند و باز مهربان شود،ببخشد و زندگی کند.

 و حرف آخر این که فکر می کنم هرآدمی باید حداقل یک بار در زندگی اش ،همه چیزهایی را که برای خودش ساخته، ویران کند و بعد میان ویرانه های وجودش بایستد و ببیند چه باقی مانده.این ویران کردن، کار لذتبخش و دردناکی است، درست مثل جایی که درد می کند و فشارش می دهی... و من از این لذت ،از این درد ، از این ویرانی خوشحالم...