این بار...
تلخیِ گًسِ چشم هایت
وقتی با من سخن می گویی
غمگینم می کند
سرانگشتانت بی اعتناست
و بازوانت رخوتناک
دلم یک شعر تازه می خواهد
انگار
مرور کرده ام
همه ی شاعران دنیا را
نه یک بار
که صدها بار
و این بار
در هیاهوی این اضطراب بی پایان
تو مفهوم تازه من بودی
بی باک
درخشان
و خیال انگیز
که در تاریک ترین لحظه شب
خاموش شدی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 20:15 توسط سارا
|