تلخیِ گًسِ چشم هایت

وقتی با من سخن می گویی

غمگینم می کند

سرانگشتانت بی اعتناست

و بازوانت رخوتناک

دلم یک شعر تازه می خواهد

انگار

مرور کرده ام

همه ی شاعران دنیا را

نه یک بار

که صدها بار

و این بار

در هیاهوی این اضطراب بی پایان

تو مفهوم تازه من بودی

بی باک

درخشان

و خیال انگیز

که در تاریک ترین لحظه شب

خاموش شدی