نمی دانم چرا بعضی ها در مواجهه با حوادث زندگی مرتب می گویند «چرا من»؟! مثلا خدایا چرا من باید ورشکست شوم؟چرا زن من باید خیانت کند؟ چرا شوهر من باید معتاد باشد؟ چرا دوست دختر من باید بی خبر ترکم کند؟ چرا من ؟!

 من نمی فهمم ،این چه سوال مسخره ای ست؟ مگر تو کی هستی و چه فرقی با ساکنان دیگر کره زمین داری ؟ حالا اگر این سوال را کسی بپرسد که مثلا به یک بیماری نادر ژنتیکی مبتلاست که در 200 میلیون نفر فقط در یک نفر ظاهر می شود ،خب کمی قابل توجیه است ولی چرا بعضی ها فکر می کنند خیلی منحصر به فردند و سرنوشتشان برای دنیا ،برای خدا یا برای طبیعت مهم تر از سرنوشت بقیه آدمهاست؟ چرا نمی خواهند قبول کنند که آنها فقط یکی از میلیاردها موجود زنده این سیاره اند ؟ ممکن است زلزله بیاید و یک میلیون نفر بمیرند و 5 میلیون نفر دیگر خانه خراب شوند ، ولی احمقانه نیست که قربانی ها بپرسند چرا من؟! خب زلزله است دیگر ،یک روز در هاییتی می آید ،یک روز در شیلی و روز دیگر در ایران و خب ممکن است هرکدام از ما این بار قربانی فعل و انفعالات طبیعت باشیم. یا چرا راه دور برویم ،هرروز میلیون ها نفر در دنیا طلاق می گیرند یا طعمه خیانت و دروغ می شوند و این اصلا چیز غیر طبیعی نیست که هر کدام از ما هم در طول زندگی مان چنین چیزهایی را تجربه کنیم.  خب البته پذیرفتنش دردناک است ولی ما انقدرها که خودمان فکر می کنیم مهم یا باارزش یا منحصر به فرد نیستیم که مثلا خدا و طبیعت و نیروهای هستی و باقی قدرت های این جهان ، بیشتر از بقیه هوایمان را داشته باشند و برایمان پارتی بازی کنند.پس بیاییم اینقدر این سوال بی معنی را تکرار نکنیم که چرا من! «من» فقط یکی از «من» های بیشمارِ فعلیِ دنیا هستم و فقط زمانی متفاوت می شوم که راه متفاوتی را انتخاب کنم، زندگیِ متفاوت با سبک و سیاقی متفاوت. تازه آن وقت هم باز پرسیدن این سوال مسخره چه سودی دارد که چرا من؟!

نمی دانم شاید هم من دارم هذیان می گویم ، به زمین و زمان ایراد می گیرم ...خب اگر کسی با این جمله تسکین پیدا می کند ، باشد ، به قول ادبا چنین باد ! هرچقدر دلش می خواهد بگوید :«چرا من؟!» آنقدر بگوید که یا جوابش را پیدا کند و یا از خستگی سوالش را از یاد ببرد!