یک روز صبح که همه چیز درست می شود

این روزها همه سیاسی شده اند ؛همه جا حرف سیاسی می شنوی حتی از زبان آدم هایی که تا 4ماه پیش سلسله مراتب سیاسی را هم خوب نمی شناختند و اخبارسیاسی را هم دنبال نمی کردند ولی این روزها مثل بقیه  به ویروس سیاست آلوده شده اند؛اگرچه به بهانه« تلاش برای زندگی بهتر» ، ولی می خواهم بپرسم این طوری آیا اصلا وقتی برای زندگی کردن می ماند؟ من که هرکس را می بینم صبح تا شب فقط پی گیر فلان بیانیه و فلان قطعنامه و اظهارات فلان سیاستمدار و نماینده و وزیر و کیل است و همه دارند مرتب این ها را برای هم تعریف می کنند و هی ناامید می شوند و دوباره امیدوار می شوند و همه ی حس و حالشان از این اخبار و اوضاع تبعیت می کند.گاهی دیگر حال تهوع پیدا می کنم وقتی مثلا توی یک مهمانی یا محفل دوستانه باز حرف سیاسی می شنوم.

گرچه می دانم که نمی شود و نباید بی خیال شد ،می دانم که مردم کشورهایی که برخلاف ما سیاست زده نشده اند و دارند زندگی شان را می کنند ،اصلا نیازی ندارند که سیاسی باشند چون همه چیزشان سرجای خودش است .می دانم که ما مجبوریم سیاست زده بشویم چون سیاست در تمام ارکان خصوصی زندگی مان  نفوذ کرده و هرکاری که می خواهیم بکنیم  واقعیت سیاسی کشورمان مثل سیلی که نه ،عین مشت و لگد می خورد توی پک و پوزمان و می دانم که راهی جز این نداریم  که برای ساختن دنیایی که قابل نفس کشیدن باشد  تلاش کنیم ولی گاهی با وجود دانستن همه این چیزها  دیوانه می شوم ازدیدن این ریق سیاسی که روی در و دیوار شهر و سر و صورت مردم مالیده اند و بوی چرک و عفونتش دلم را آشوب می کند

چقدر دلم می خواهد یک  روز صبح چشم هایم را باز کنم و ببینم که این کابوس دسته جمعی تمام شده ،که دیگر برای کسی مهم نیست که  امروز کی بیانه  صادر کرده و کی چه دروغی گفته و کی چه اعترافی کرده...چه صبح دل انگیزی می شود آن صبح