تمام می شود شبی...
نمی دانم چرا دلم روشن است...انگار همه چیز دارد می میرد و خیلی چیزهای دیگر در شرف به دنیا آمدن اند...انگار در درون و بیرون یک تحول بزرگ انتظار می کشد ...و یک حس درونی دارد هی مرتب بیخ گوشم می گوید: باید خوشحال باشیم با این که غمگینیم .باید بخندیم با این که گریه مان می گیرد... باور کنیم در حال زیر و رو شدنیم هرچند که دردمان می آید و به پیشواز برویم ...پیشواز رویاهایی که می خواهند محقق شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 12:33 توسط سارا
|