به یاد هواپیماهایی که من خواب بودم و افتاد!

 

نباید عادی بشود اما شده ، متاسفانه مرگ آدم ها برایمان عادی شده! این که هر روز خبر افتادن یک هواپیما را بشنویم یا خبر پرت شدن یک اتوبوس به ته دره و  مردن بیست ،چهل یا صد نفر آدم... یک لحظه ته دلمان می لرزد  و مضطرب می شویم و پرس و جو می کنیم که ببینیم دوستی ،آشنایی ، فامیلی بین قربانیان حادثه داریم یا نه و وقتی خیالمان راحت شد ،همه چیز یادمان می رود تا افتادن هواپیمای بعدی وتصادف قطار یا اتوبوس بعدی و ...

همین چندسال پیش بود که سقوط هواپیمای سی 130 همه مان را بهت زده کرد و به سوگ خبرنگارهایی نشستیم که جانشان فدای یک اشتباه شد، آن هم اشتباهی که هیچ کس گردن نگرفت. اما حالا این روزها آنقدر هواپیما می افتد و آنقدر آدم می میرد که دیگر وقت نمی کنیم برایشان عزاداری کنیم. کشور ارمنستان که فقط 4 تبعه اش، مسافر هواپیمایی بودند که چند روز پیش در قزوین سقوط کرد ،3روز عزای عمومی اعلام کرد و ارامنه ایران هم به خاطر کشته شدن هموطنان و هم کیشانشان ،در این عزای عمومی شرکت کردند و حتی عروسی هایشان را لغو کردند ولی ما که دیگر این چیزها برایمان عادی شده (!) بدون این که خم به ابرو بیاوریم ، ماجرا را فراموش کردیم  و تنها درس عبرتی که گرفتیم این بود که دیگر حتی الامکان سوار توپولوف نشویم!

البته قرار نیست با سقوط هر هواپیما(که اتفاقا این روزها به طرز عجیب و غیرمعمولی زیاد شده) همه مردم زانوی غم بغل بگیرند و از زندگی عادی شان دست بکشند ولی این همه بی تفاوتی هم دیگر نوبر است! انگار این حس همذات پنداری مان را آنقدر به کار گرفته ایم که دیگر کرخت شده ایم ، شنیدن مرگ دردناک آدم های دیگر ، تکه تکه شدن و سوختنشان اذیتمان نمی کند. به لطف موبایل ها و بلوتوث ها هم که دیگر همه جور صحنه ای از ضرب و شتم تا جان دادن آدم ها که زمانی برایمان تکان دهنده بود ، الان جز صحنه های روزمره زندگی مان شده!

به هرحال این که می گویند آدمیزاد به همه چیز عادت می کند راست است ،حتی به کابوس و شکنجه . ما هم به دیدن و شنیدن مرگ غیرطبیعی آدم ها عادت کرده ایم؛آن ها را به شکل یک توده بی هویت می بینیم و شاید هم ته دلمان خدا را شکر می کنیم که خودمان یا خانواده مان بین آنها نبوده ایم و جان به در برده ایم .وقتی خبر کشته شدن 168 نفر را می شنویم ، یادمان می رود که تک تک آن ها برای کسانی عزیز بوده اند ،مادرهایی برای بزرگ کردن تک تک آن ها اضطراب کشیده اند و تک تک آن ها برای فردای روزی که ناغافل کشته شده اند ، رویاهایی داشته اند.168  نفر یعنی 168 قلب ،یعنی 168 دنیا که می شد به این زودی نابود نشوند.