به آنا کارنینا ، با عشق و احترام!
من شک دارم، خیلی هم زیاد شک دارم!
doubt بهترین فیلمی بود که در این روزهای تعطیلی و بی خبری دیدم ؛ وحتی شاید بهترین فیلمی که در یک سال اخیر دیدم. حال و هوای پر از تردید و تعلیق فیلم دقیقن همون چیزی بود که منو راضی می کنه یا به عبارت بهتر، از نظر من به واقعیت نزدیک تره: تصمیم گیری سرنوشت ساز بدون داشتن یقین ، با شک و شکنجه.
فیلم سراسر دلهره است و تردید دائمی که شاید هر دو شق ماجرا ؛ هرچند متضاد ، هرچند کاملن نقیض هم ، درست باشن. بازی ها بی نظیرن؛ از یک طرف مریل استریپ که با صدای محکم و ادای شمرده کلمات و نگاه سخت و مصمم آدم رو مطمئن می کنه که کشیش بی بروبرگرد با پسربچه سیاهپوست رابطه داره .از طرف دیگه فیلیپ سیمور هافمن که با چشم های معصوم و مهربانش این شک رو تو دل آدم بیدار می کنه که نکنه راهبه ها اشتباه می کنن و این فقط یه رابطه ساده و سالمِ پدر و فرزندیه. البته برای من کفه ترازوی مریل استریپ سنگین تر بود و بیشتر زمان فیلم حس می کردم پدر فلین گناهکاره. هنرپیشه سیاهپوستی هم که نقش مادر پسرک رو بازی می کنه ، فوق العاده ست و ملغمه ای از حس های متناقض ترحم، انزجار ، خشم و همدردی رو القا می کنه. و پایان بندی فیلم بی نقص بود ؛ چقدر تمیز ، چقدر ساده و در عین حال تکان دهنده.
کارگردان فیلم پاتریک شانلیِ و محصول 2007. حتمن ببینید.
***
دو سه ماه پیش شروع کردم به دوباره خواندن آناکارنینا چون وقتی یه بچه دبیرستانی شاهکاری مثل آناکارنینا رو دست می گیره معلومه که فقط دنبال آخر قصه می گرده و 2 روزه تمومش می کنه و توی این بازخوانی مدام شگفت زده می شدم که بار اول چطور این قسمت رو نخوندم یا چطور این کاراکتر رو یادم نیست و... انگار بار اول یه تابلوی نقاشی رو زیر نور شمع نگاه کرده باشی و بار دوم زیر نورپردازی یه آرت گالری .
جزئیات زیادی این بار به شکل معناداری خودشون رو ظاهر کردن و لذت بی همتایی داشت این دوباره همسفر شدن با آنا و ورونسکی و لوین و کیتی و ...اما جالب این جاست که دو شخصیت محوری رمان یعنی آنا و کنستانتین لوین ، هرکدام مسیری رو طی می کنند کاملن قرینه هم، یکی در جهت کمال ، یکی در جهت زوال ؛ یکی به سمت عشق ، یکی به سمت نفرت، یکی در جهت ایمان ، یکی به سوی کفر و سیاهی ، و در نهایت کسی که به جنون و تباهی می رسه ، همه می دونیم که طرفِ زن ماجراست؛خوابی که تعبیر می شه و موژیک پیر و ژولیده ای که در آخرین لحظات زندگی آنا، ریل قطار رو وارسی می کنه تا برای پذیرفتن بدن یک زن، زنی که زمانی "شکوهمند و سراپا راز و آماده برای دوست داشتن" بود و حالا مستأصل و دیوانه و پاک باخته شده، آماده بشه.
یک جا، در فصل های آخر، آنا در حال مشاجره با ورونسکی ، مردی که به خاطر عشقش به زندگی پشت پا زد ،و در جواب اون که می گه احترام خودتون رو حفظ کنید می گه :" احترام را درست کرده اند که با آن جای خالی عشق را بپوشانند."من به این جمله ، به حقیقتی که پشت این جمله هست اعتقاد دارم ؛ جایی که عشق باشه ، چه حاجت به احترام؟!