<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خانه من در انتهای جهان است</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com</link>
<description>طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم چنین که دست تطاول به خود گشاده منم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Aug 2010 10:16:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/70</link>
<description>صاحب این وبلاگ درگذشت</description>
<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 10:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین های دور و تلخ های نزدیک!</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/69</link>
<description>من هسته ی زردآلو را خیلی دوست دارم ، یعنی مغز هسته ی زردآلو را؛ همان مغز نرم و شیرین و مرطوبی که پوسته لطیف نازکی احاطه اش کرده و زیر دندان قرچ صدا می دهد.ولی شکستن هسته ی زردآلو همیشه کار سختی است و حوصله اش را ندارم. هسته ها را توی یک ظرف جمع می کنم تا وقتی حوصله کردم با هاون بشکنمشان و مغزشان را بخورم ولی افسوس که این هسته ها آنقدر می مانند که وقتی بالاخره یک روز حوصله می کنم و می شکنمشان ، مغزشان خشک و قهوه ای رنگ شده و اصلا مزه نمی دهد.</description>
<pubDate>Thu, 15 Jul 2010 16:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی همه چیزمان را بگیرند...</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/68</link>
<description>دقت کرده اید که در این چند وقت اخیر خیلی چیزهای بزرگ و کوچکمان را ازدست داده ایم...مثلا فیس بوک را ازمان گرفتند، برای مدت طولانی وی او اِی و بی بی سی را پارازیت انداختند ،برای حجاب محدودمان کردند و حالا چند شب پیش فارسی وان را هم قطع کردند، یعنی پروسه ای شروع شده که احتمالا با پارازیت اندازی های مکرر ادامه خواهد داشت تا مردم به تدریج سالوادور و ایزابل و بقیه کاراکترهای سریال های عامه پسند و خوش ساختی را که بهشان عادت کرده بودند، فراموش کنند.</description>
<pubDate>Wed, 14 Jul 2010 14:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/67</link>
<description>کارل گوستاو یونگ فکر می کند که اخلاق دو جور است : اخلاق بردگی و اخلاق اربابی. اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که 90 درصد مردم بهش معتقدند؛ اخلاقی که می گوید در مهمانی ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می شوی ، خوددار باش و فریاد نزن ، وقتی دخترعمویت بچه دار می شود برایش کادو ببر،وقتی دوستت ازدواج می کند بهش تبریک بگو ، وقتی از همکارت خوشت نمی آید ، این را مستقیم بهش حالی نکن،برای این که دوستت ، همسرت ، برادرت ناراحت نشوند خودت را ،عقاید و احساساتت را سانسور</description>
<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 08:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>غریزه اصلی!</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/66</link>
<description>۱ -این نقاشی ها که می بینید کار هیتلره ، بله همان آدولف هیتلر فقید خودمان . گویا هیتلر قبل از این که دیکتاتور و خونخوار شود دوست داشته نقاش شود ولی آکادمی هنرهای زیبا قبولش نکرده و او را به جان مردم دنیا انداخته . در واقع وجه لطیف و انسانی روحش نادیده گرفته شده تا وجه حیوانی و ظالمانه اش فرصت ابراز وجود پیدا کند.گاهی یک اتفاق به ظاهر کوچک می تواند سرنوشت دنیا را عوض کند . مثلا کارل گوستاو یونگ می خواسته رشته باستان شناسی بخواند ولی به خاطر وجود نداشتن آن</description>
<pubDate>Wed, 02 Jun 2010 09:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>ادای دین به همه خون آشام های تاریخ</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/65</link>
<description>یکی از تفریحات دوران کودکی من ترسوندن بچه های دیگه بود.معمولا اونا رو با تعریف کردن داستان های وحشتناک درباره ارواح و خون آشام ها زهره ترک می کردم و چون اون زمان جز دراکولا و شب بیست ونهم فیلم ترسناک دیگه ای ندیده بودم ، این فیلم ها رو برای همه بچه های فامیل و آشنا تعریف می کردم و هربار با آب و تاب بیشتر! بعدها کم کم این میل ترسوندن آدما رو از دست دادم ولی هنوز هم گاهی اوقات به خصوص وقتی برق می ره باز این میل توی وجودم زنده می شه.تا همین چندسال پیش هم وقتی</description>
<pubDate>Wed, 26 May 2010 14:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>آموزش یوگا در خواب!</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/64</link>
<description>د ر کلاس یوگا خانمی هست که هر جلسه موقع ریلکسیشن خوابش می بره. یعنی هر جلسه بلااستثنا! جای این خانم ، از قضا درست کنار منه و من هم هربار بلااستثنا از دیدن این که اون خوابش برده خنده ام می گیره. اولین باری که خوابش برد یکی از خانم ها با نگاه متعجب بهش خیره شده بود، از اون زن های فضولی که مو رو از ماست بیرون می کشند ؛در طول یکی دو دقیقه بعد، ما مشغول انجام حرکات بودیم ، خانم فضول به خانمِ خواب زل زده بود و من تلاش می کردم جلوی ریسه رفتنم رو بگیرم ! بعد خانم</description>
<pubDate>Sun, 23 May 2010 06:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/63</link>
<description>چاره بی حوصلگی های من ای رویای بی تعبیر چهار،پنج ،چند سال است که با دیدن هیچکس دستانم نلرزیده اند ؟ پنج ، شش، چند سال است که شب های طولانی را به انتظار هیچکس تا صبح با چشمان نیمه باز نخوابیده ام ؟ شش ، هفت ،چند سال است که هیچکس تا اوج گریه شادمانم نکرده است ؟ ... هفت ، هشت ،چند سال است که رفته ای ، و دیگرانی آمده اند که دوستشان داشته ام که شادمانم کرده اند و غمگینم که شب هایم را پر کرده اند و روزهایم را ولی در شگفتم که من هنوز خواب تو را می بینم «و</description>
<pubDate>Tue, 18 May 2010 08:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>ما ایرانی های بی نظیر!</title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/62</link>
<description>امروز آسانسور محل کار ما مثل همیشه خراب بود . ما هم مثل همیشه بی توجه به این موضوع چند نفری سوارش شدیم. یکی از همکاران با خنده گفت: ما خیلی کار خطرناکی می کنیم که سوار این آسانسور می شویم! ما هم گفتیم نه بابا عادت داریم! و بعد گفتیم اگر بخواهیم این طوری فکر کنیم که اصلا بیرون آمدنمان از خانه در شهری مثل تهران کار خطرناکی است! حتی می شود این را به کل ایران تعمیم داد . واقعن ما با وجود این همه تهدید چطور زندگی می کنیم؟ تهدید به زلزله 8 ریشتری و با خاک یکسان</description>
<pubDate>Sun, 25 Apr 2010 14:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://daftare-bi-khat.blogfa.com/post/61</link>
<description>تمام می شود این تنهایی ات شبی تمام می شود آه ، دیگر از من نخواه نخواه که تنهاتر باشی که تنهایی ات را بیش ازین تاب آورم کاش می دیدی چه سخت می گذرند این پنج شنبه های بهاری ... * می گویند تب در شب شدید تر می شود و دلتنگی عمیق تر چه میلی زبانه می کشد امشب در تنم برای پر کردن تنهایی ات وتخیل می کنم بوسه هایت را بوسه هایی که هرگز نخواستی؛ و دست های دیرآشنایت را که شرمگین از دست های من می رمیدند * گوش کن: دلم کوچک است دلبند من، تاب تنهایی ات را ندارم، بغضت را در</description>
<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 12:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daftare-bi-khat</dc:creator>
<guid>daftare-bi-khat.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
</channel>
</rss>
