
به یاد مهدی سحابی عزیز که رفتنش غمگینم کرد
-چه در نگرانی دردناک و چه در کامیابی،عشق نیاز دست یابی به یک کُل است.تنها زمانی زاده می شود و ادامه می یابد که بخشی به دست نیامده باقی باشد.فقط چیزی را دوست می داریم که یکپارچه از آن ما نیست.
اسیر،جلد ششم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته،اثر مارسل پروست،ترجمه مهدی سحابی
-برای بدن فقط شادکامی خوب است اما نیروهای ذهن را اندوه پرورش می دهد.ایده ها جانشین اندوه می شوند.هنگامی که اندوه به ایده بدل می شود،بخشی از اثر زیان آوری را که بر قلب آدمی دارد از دست می دهد و حتی ،در لحظات اول ،خود تبدیل به مایه شادمانی آنی می شود.
زمان بازیافته ،جلد هشتم ازهمان کتاب
کاربزرگی کرد این مرد ،ترجمه 8جلد کتاب ،آن هم کتابی که حتی برای خود فرانسوی ها یکی از سخت خوان ترین متون ادبیات است.بعضی ها که هیچ وقت این 8جلد را تمام نکرده اند به شوخی می گویند جز خود پروست و مترجمش مهدی سحابی هیچکس در جستجوی زمان از دست رفته را کامل نخوانده. ولی من افتخار می کنم که کامل خواندمش و هیچ کتاب دیگری را نمی شناسم که به اندازه این رمان ، روی شخصیت و نوع نگاهم به زندگی تأثیر گذاشته باشد.گاهی فکر می کنم اگر پروست این کتاب را تنها برای یک نفر در دنیا نوشته باشد ،آن یک نفر بی تردید منم و اگر مهدی سحابی عزیز هم فقط برای یک مخاطب فارسی زبان ،این کتاب را به فارسی برگردانده باشد ،باز آن یک نفر منم.یاد مهدی سحابی به خیر و روحش شاد.
علی جون سلام ،چطوری؟ زیارتت قبو...قربونت برم،زیارت قبو...آره علی جون،می ذاری بقیه شو بگم یا نه؟ قبول باشه آقا! کجاهایی الان؟ نکنه تو هم ازین چیزا می کشی سرت بچه های مردم رو می زنی تو خیابونا؟!(با خنده)...نه دیگه نگو نه، دیروز تو ماهواره عکستو نشون می دادن می گفتن شناسایی ش کنین!...نکن این کارا آخر عاقبت نداره ...ولی بی شوخی مواظب باش ،بد وضعیتی شده...همین چند روز پیش سعید و مرتضی رو نشون می دادن ؛البته اونا کاری نمی کنن فقط تو زندان سرمتهم ها رو می تراشن...آره حواست باشه خلاصه!
این دیالوگ موبایلی راننده تاکسی خطی است که بسیارشبیه امیر جعفری است و علاقه عجیبی به آهنگ «من و این همه خوشبختی محاله» دارد.
از تسلیت گفتن به آدم ها بدم میاد ،شرط ادبه ولی واقعن کار ناخوشایندیه ...اگر شخص مرده خیلی عزیز بوده باشه که تسلیت گفتن معنایی نداره ،آدم چی می تونه بگه؟ غم آخرت باشه؟ که قطعن نیست! یا خداصبرتون بده؟ که یه جمله کلیشه ای و باسمه ایه...اگر بدونم مرده خیلی عزیز بوده ،موقع تسلیت گفتن به عزادار واقعن زبونم بند میاد ، در نهایت بتونم دستش رو بگیرم و به زحمت بغضم رو فرو بدم و اشک هام رو مهار کنم .اگر هم مرده خیلی عزیز یا نزدیک نبوده باشه که تسلیت گفتن دیگه اصلن معنی نداره! که چی بشه؟!
برای همین هربار یک نفر می میره من عزا می گیرم که باز باید این مراسم بی اثر تکرار بشه. وقتی کسی اشک می ریزه چی کار می شه کرد؟ به قول آنتوان دوسنت اگزوپری آدم جا می مونه ،به کسی که داره گریه می کنه نمی رسی ،اشک یا در معنای عام تر اندوه ، فرد رو ناگهان از دنیای اطرافش جدا می کنه ،وقتی کسی اشک می ریزه برای دیگران دست نیافتنی می شه مگر این که همراهش بشی ،نه با تسلیت ،که با اشک...
قدردان لحظه های توام
قدردانی ای به خلوص
همچون مستی که دست هشیاری را می فشارد
نیستی مرا چاره کن
و برای تمام فراموشی هایم
خاطره ای شو
دهانت ، بوی آفتاب زمستانی می دهد
-ولرم و شیری رنگ-
وتمام تنم
در دست هایت جا می شود
من
زیر نگاه تو زیبا می شوم
ما توده های موجی شکل
نظریه هولوگرافیک بودن جهان شاید برای بعضی ها ترسناک و گیج کننده و برای بعضی ها بی معنی و در حد یک قصه جالب باشد ولی برای من بسیار تسکین دهنده است. بر اساس این نظریه جهان و هرچه در آن است،از جمله خود ما ،این نیستیم که فکر می کنیم هستیم. ما تصاویر بازتابانده شده ای هستیم از یک حقیقت دور از دسترس در لامکان و لازمان ،شبیه همان نظریه جهان مُثُلِ افلاطون و البته با استناد به فیزیک کوانتوم .
بین تمام تئوری هایی که در این کتاب مطرح شده ،مفهوم نظم مستور و نظم نامستور بیش از همه مجذوبم کرد. فیزیکدانی به اسم بوهم ،هم دوره اینشتین ، اعتقاد داشت که بخش عظیمی از جهان ما در گستره نظم مستور قرار دارد،یعنی مراتبی از نظم که در ادراک ما نمی گنجد و حتی به نظر تصادفی و در هم ریخته می آید ولی غایت نظم است. ما فقط پدیده هایی را به عنوان منظم می شناسیم که در محدوده نظم نامستور یا نظم آشکار باشند.
با این حساب تئوری «همزمانی معنادار رویدادها» که کارل گوستاو یونگ مطرح کرده ،توجیه می شود. رویدادهای همزمان که واجد معنای انکارنشدنی هستند ولی از نظر ما تصادفی و عجیب اند، در حقیقت پاره هایی از نظم مستور اند ؛برای همین ما از درک ارتباطشان با هم عاجزیم. این پدیده ها می خواهند به ما بگویند که گستره آگاهی مان فراتر از این هاست ودر صورتی که بخواهیم، می توانیم به انبوهی از حکمت ناشناخته جهان دسترسی داشته باشیم. این جاست که علم ناقص و ناتوان به نظر می رسد. جمله تکان دهنده دیگری در کتاب« جهان هولوگرافیک »می گوید که علم هم بر خلاف تصور رایج ،دچار تعصب و تنگ نظری است و به راحتی چشمش را روی پدیده های فراهنجار می بندد چون برای توجیه این پدیده ها ،ناچار است که قبول کند بسیاری از قواعدش نارساست و حتی باید بنیان های خودش را زیر سوال ببرد.
نظریه هولوگرافیک بودن جهان برای من هیجان انگیز و تسکین دهنده است، چون با آن می توانم باور کنم که این جهان بی صاحب نیست و همه این نظم های مستور و نامستور ، معنایی دارد ...معنایی بزرگ اما هنوز ناشناخته .
یک روز صبح که همه چیز درست می شود
این روزها همه سیاسی شده اند ؛همه جا حرف سیاسی می شنوی حتی از زبان آدم هایی که تا 4ماه پیش سلسله مراتب سیاسی را هم خوب نمی شناختند و اخبارسیاسی را هم دنبال نمی کردند ولی این روزها مثل بقیه به ویروس سیاست آلوده شده اند؛اگرچه به بهانه« تلاش برای زندگی بهتر» ، ولی می خواهم بپرسم این طوری آیا اصلا وقتی برای زندگی کردن می ماند؟ من که هرکس را می بینم صبح تا شب فقط پی گیر فلان بیانیه و فلان قطعنامه و اظهارات فلان سیاستمدار و نماینده و وزیر و کیل است و همه دارند مرتب این ها را برای هم تعریف می کنند و هی ناامید می شوند و دوباره امیدوار می شوند و همه ی حس و حالشان از این اخبار و اوضاع تبعیت می کند.گاهی دیگر حال تهوع پیدا می کنم وقتی مثلا توی یک مهمانی یا محفل دوستانه باز حرف سیاسی می شنوم.
گرچه می دانم که نمی شود و نباید بی خیال شد ،می دانم که مردم کشورهایی که برخلاف ما سیاست زده نشده اند و دارند زندگی شان را می کنند ،اصلا نیازی ندارند که سیاسی باشند چون همه چیزشان سرجای خودش است .می دانم که ما مجبوریم سیاست زده بشویم چون سیاست در تمام ارکان خصوصی زندگی مان نفوذ کرده و هرکاری که می خواهیم بکنیم واقعیت سیاسی کشورمان مثل سیلی که نه ،عین مشت و لگد می خورد توی پک و پوزمان و می دانم که راهی جز این نداریم که برای ساختن دنیایی که قابل نفس کشیدن باشد تلاش کنیم ولی گاهی با وجود دانستن همه این چیزها دیوانه می شوم ازدیدن این ریق سیاسی که روی در و دیوار شهر و سر و صورت مردم مالیده اند و بوی چرک و عفونتش دلم را آشوب می کند
چقدر دلم می خواهد یک روز صبح چشم هایم را باز کنم و ببینم که این کابوس دسته جمعی تمام شده ،که دیگر برای کسی مهم نیست که امروز کی بیانه صادر کرده و کی چه دروغی گفته و کی چه اعترافی کرده...چه صبح دل انگیزی می شود آن صبح

ولادیمیر نابوکوف را،یعنی نابوکوف رمان نویس را، تازه کشف کرده ام،خنده در تاریکی ،ماری و... فضای رمان ها و شیوه روایتش ،هم به اندازه کافی مدرن است که شگفت زده ات کند و هم به شکل ارضاکننده ای روسی ... حتی اگر کاراکترها آلمانی باشند،فضاسازی روسی است و آدم را یاد کارهای تورگنیف و گاهی حتی داستایوسکی و تولستوی می اندازد. احساسات پیچیده را هم استادانه و با ظرافت توصیف می کند.مثلا در رمان "ماری" می گوید:
کلارا با خود اندیشید:"واقعا که چه آدم عجیبی است" و احساس تنهایی دردناکی بهش غلبه کرد،همان احساسی بود که همیشه در مواقعی بر آدم مستولی می شود که می بینیم کسی که برایمان عزیز است تسلیم رویایی می شود و ما در آن رویا جایی نداریم.
نابوکوف هم یک روس عزیز و دیوانه و پیچیده است مثل همه نویسنده های هموطنش. گاهی می نشینم پای کانال های روسی و بی آنکه حتی یک کلمه از حرف هایشان را بفهمم ،ساعت ها فیلم ها و اخبارو تبلیغاتشان را تماشا می کنم .به زبان روسی ،مثل یک موسیقی آشنا و آرام بخش گوش می دهم...وقتی کسی به زبان روسی حرف می زند ،انگار صدای آلیوشای برادران کارامازوف یا پرنس میشیکین ابله توی گوشم می پیچد، انگارزیبایی دردناک آناکارنینا جلوی چشمم جان می گیرد و یا جنون روحانی شاتوف ،در جن زدگان ،تسخیرم می کند...روس ها آدم های عجیبی اند ،خشن و احساساتی،مجنون و خردمند، صبور و ویرانگر...یک ملت پرشور که همه چیز را با ودکای روسی مخلوط کرده اند و به شکل یک معجون بی بدیل در کتاب هایشان ریخته اند
در راه پله می رقصم، وقتی از پرکردن برگه های بیمه، در دفتر کارگزینی برمی گردم
در خیابان می رقصم ،وقتی پلیس راهنمایی ،راننده ای را برای پارک دوبل جریمه می کند
در کنار تو می رقصم وبلند می شوم روی نوک پنجه هایم
دست هایم در هوا موج می زند؛در هوای پیچیده دور تنت ؛
و نگاهت به چرخش پاهایم نمی رسد دردل این شهر چرک ، بین این مردم غبارگرفته می رقصم
می رسی به گام های رقص من،
می رسی تو
می دانم...
پانوشت:عکس مربوط به اثری از علی چراغی است
خوابیده ،عین سنگ خوابش برده ،انگار از یک هماغوشی سخت برگشته
،انگار از یک کارزارِ بی پایان گریخته ،روی پیشانی اش داغ شهوت
است...
